در مقاله قبل خواندیم، فقه امام حسین (علیه‎السلام) و تمام مباحث‎ کلامی که درباب عاشورا مطرح شده است، تا ظهور حضرت مهدی (عجل‎الله تعالی فرجه‎الشریف) ادامه دارد که فقه ما را نیز تشکیل می‎‎دهد. در اوج فلسفه تاریخ بشری که همان تاریخ عاشوراست؛ انسانی که تمثل اسماء الهی است، شهید می‎‎شود و وجود خدا را به تمام اسماء در عاشورا متجلی می‎‎سازد. اگر عاشورا نبود ما تجلی خدا در تاریخ را نمی‎‎دیدیم. عاشورا صحرای محشری است که همه وارد آن می‎‎شوند چه آنانی که معنوی بودند و چه‎آنانی که ظالم و مشرک بودند. بنابراین عاشورا آیینه تمام‎نمای حق است در تاریخ. همین است که همه روز‎ها عاشورا و همه زمین‎‎ها کربلاست. این تمثل، خدایی است؛ چراکه خدا بی‎زمان و بی‎مکان است و آن‎چه در عاشورا رخ می‎‎دهد دیگر زمان و مکان نمی‎‎شناسد اما در تمام زمان‎‎ها و مکان‎‎ها جاری می‎‎شود. بنابراین زیارت عاشورا باید همیشه خوانده شود. بسیاری از عرفا همچون مرحوم آیت‎الله بهجت سعی می‎‎کردند این زیارت را هرروز بخوانند. چراکه هرروز عاشوراست. همه، تجلی و تمثل اسماء الهی است در زمان و مکان. 

این ساختار تا زمان ظهور حضرت مهدی (عجل‎الله تعالی فرجه‎الشریف) و وقوع یک قیامت صغری و تجلی اسماء الهی در حضرت ادامه خواهد داشت. تا قبل از قیامت کبری که 50 هزار سال است؛ یک حشر و تجلی دیگر باقی است که همان ظهور حضرت خواهد بود. در آن زمان، حق و باطل آشکار می‎‎شوند و حضرت مهدی نیز شهید می‎‎شوند. معلوم است که آن‎جا هم هنوز امتحان تمام نشده است. در عاشورا ابهام زیادی درباره اهل‎بیت (علیهم‎السلام) وجود داشت. هنوز امام‎حسین (علیه‎السلام) را با یابن رسول‎الله و یابن علی خطاب می‎کردند. یعنی از باب خانواده و اشرافیت به اهل‎بیت نگاه می‎‎کردند، نه از باب آن سیستم معنایی‎ای که داشتند. تا آن زمان نه امام علی می‎‎توانستند به تمام اسماء تجلی کنند، نه امام حسن که در بستر فرمود: «لا یوم کیومک یا ابا عبدالله» اما این تجلی در امام حسین کاملا رخ داد. برای اولین‎بار به‎جای اهل‎بیت، خود امام حسین، تجلی اسماء الهی شد. بعد از عاشورا است که تمام دین رسول‎الله در جامعه تسری پیدا می‎‎کند، دین آشکار می‎‎شود و حق و باطل از هم متمایز. به همین دلیل، بعد از عاشوراست که در آدم‎‎ها و جوامع، انقلاب رخ داد تا قیام توابین و مختار که همه تجلی‎ای از عاشورا است. اما نکته قابل‎توجه در باب این قیام‎‎ها آن است که ائمه گفته‎اند فقط با ظهور حضرت مهدی (عجل‎الله تعالی فرجه‎الشریف) است که انتقام امام حسین (علیه‎السلام) و ثارالله گرفته می‎‎شود. این نشان می‎‎دهد بهای خون امام حسین تنها ظهور حضرت و آشکار شدن حق و باطل است. پس ائمه هیچ‎یک از نهضت‎‎های توابین و مختار و زید بن علی را تأیید نکردند. این چیزی است که باید در آخرالزمان تجلی یابد. این نگرش، یک نوع ساختار فلسفی و فقهی و کلامی به ما می‎‎دهد که بعد از امام حسین؛ قیام بالرأس (قیام ابتدایی) دیگری نداریم. به همین دلیل است که می‎‎بینیم این ‎قیام‎‎ها سبب انحراف‎‎های کلامی و فقهی و عقیدتی و ایجاد فرقه‎‎های مختلفی چون کیسانیه و زیدیه شد. که همه آن‎‎ها بعدا با فقه امام صادق (علیه‎السلام) برخورد و دل امام را خون کردند. این فرقه‎گرایی‎‎های ضداهل‎بیتی نشان می‎‎دهد که این‎گونه قیام‎‎ها مورد تأیید نیست، چون نتیجه‎اش مورد تأیید نیست. انتقام‎گیری که مدنظر این قیام‎‎ها بود، امر ممکنی نبود؛ چراکه بهای خون امام حسین (علیه‎السلام)، خون ابن‎زیاد و عمر سعد نبود. شهادت حضرت کجا و کشته شدن آن‎‎ها کجا؟ تنها نکته مهم این‎جاست که آن‎‎ها که انتقام می‎‎گیرند تنها انتقام حسین پسر علی‎بن‎ابی‎طالب را طلب نمی‎‎کنند، بلکه آن‎جا انتقام امام حسین را به‎عنوان کسی که مظهر و تمثیل اسماء الهی است می‎‎گیرند. و این فقط در عاشورا رخ می‎‎دهد. بر همین اساس؛ علما به تبع ائمه، هیچ‎یک با جهاد ابتدایی موافق نیستند. به‎عبارتی عقاید وهابیت که نهایتا به خشونت و برادرکشی و مسلمان‎کشی کشیده می‎‎شود، در اسلام تأیید نشده است. 

آن‎چه برای ما می‎‎ماند فقه‎الحسین است که فقه امر به معروف و نهی از منکر است. اگر در جامعه امری منکر شد، یعنی مردم واقعا انکارش ‎کردند، منکر است. و اگر چیزی معروف شد و مردم واقعا آن را به معروفیت شناختند، امر به آن واجب می‎‎شود. در این‎صورت حجت تمام می‎‎شود. و حجت بر امام حسین (علیه‎السلام) تمام شد و این مسأله، در تاریخ، زیاد رخ نداده است. مگر آن‎جا که فقها یک امر را معروف واقعی تشخیص می‎‎دهند. به‎عنوان‎مثال فقها هیچ‎گاه در بحث‎‎هایی چون مشروطه شرکت نکردند. تنها اصولیین که دنبال مباحث عقلی بودند، مشروطه را تأیید کردند مثل مرحوم نایینی. اما فقهایی مثل سیدکاظم یزدی اصلا وارد مشروطه نشدند. آیت‎الله بروجردی نیز وارد نهضت نفت نشد. چون احساس می‎‎کرد آن نیز نوعی قیام بالرأس است. 

تا زمان امام خمینی. امام (رحمت‎الله علیه)، انقلاب را با فقه امام حسین (علیه‎السلام) آغاز کرد. موضوع این بود که معروف و منکر بسیار آشکار شده بود. می‎‎خواستند تاریخ اسلام را بردارند و مبدأ شاهنشاهی را روی‎کار آورند؛ مذهب اسلام را از رسمیت بیندازند و در 15 خرداد، بی‎مذهبی در کشور اعلام کنند. آن‎جا بود که امام، علمای نجف و قم را به فریادرسی اسلام دعوت کردند، این‎جا بود که در دوره امام، معروف بسیار آشکار ‎شد و مردم آن را قبول ‎کردند. مثل دوران امام حسین (علیه‎السلام) و رسول‎الله (صلی‎الله علیه و آله و سلم) نبود. در مقدمه وصیت‎نامه امام نیز تصریح شده است که این مردم بهتر از اصحاب رسول‎الله و ائمه بودند و هستند. مردم نیز نشان دادند و با دست‎‎های خالی برای امر به معروف و نهی از منکر به خیابان‎‎ها آمدند و در انقلاب و بعد از آن جنگ هشت ساله ایستادند و این‎همه شهید دادند. یعنی فهمیده بودند جنگ یک معروف است و صدام و جهانیان، منکر. این‎جا حجت بر امام تمام می‎‎شود. و این دیگر قیام ابتدایی نبود. منکر آشکاری بود که باید دفاع می‎‎شد. این‎جا سخن کسانی که حدیث می‎‎‎آورند که تا زمان امام زمان قیام بالرأس معنا ندارد، صحیح نیست. چون فروع دین، تعطیل‎بردار نیست. مثل نماز و روزه و امر به معروف که همه از فروع ده‎گانه دین است. امام (رحمت‎الله علیه) به‎عنوان فقیهی که جانشین امام است، از باب امر به معروف و نهی از منکر، هم انقلاب کرد و هم حکومت را با رأی مردم آورد. حکومت ولایت فقیه از باب امر به معروف و نهی از منکر است که حکومت می‎‎کند. جمهوری اسلامی نیز از همین جهت حجیت و مشروعیت دارد. در چنین ساختاری، احادیثی که نهی از قیام قبل از ظهور کردند، تخصصا از بحث خارج می‎‎شوند، نه تخصیصا، به این معنا که اصلا از اول، داخل نبوده که حالا خارج شود. در نتیجه جمهوری اسلامی با ساختار سیاست‎گذاری فرهنگی نسبت به آینده‎اش عمل می‎‎کند و در بعد خارجی نیز به همین صورت است. یعنی‎ وظیفه فقیه آن است که سعی کند در یک سیستم ارتباطی، امر به معروف و نهی از منکر را در سطح جهانی مطرح کند. وظیفه جمهوری اسلامی آن است که معروف‎‎ها و منکر‎های جهانی را ترسیم و با یک ارتباط میان فرهنگی جهانی، آن‎‎ها را مطرح کند. به‎عبارتی آن‎‎ها را به‎شدت آشکار کند. این بزرگ‎ترین سیاست ارتباطی تشیع و ائمه است. ما با هیچ کشوری در دنیا اعلام جنگ نمی‎‎کنیم اما معروف‎‎ها و منکر‎ها را اعلام می‎‎کنیم. همان‎طور که در زمان انقلاب نیز مردم به‎جایی رسیدند که خودشان معروف‎‎ها و منکر‎ها را تشخیص دادند.

پس آن‎‎هایی که به‎دنبال انقلاب جهانی‎اند، خلاف فقاهت و فروع دین ما عمل می‎‎کنند. این‎که ما ضدیهود و ضدمسیحیت شویم، هیچ‎کدام در قاموس قرآن و ائمه نیست. آیات همیشگی قرآن بر مبنای تعالوا الی کلمه سواء بنا نهاده شده است. بر همین اساس، مبنایی که بعضی برای این انقلاب جهانی ترسیم می‎‎کنند، مارکسیستی است نه اسلامی. تصور می‎‎کنند باید انقلاب جهانی بر ضدیهود را ترسیم کنند، چراکه یهود بر اقتصاد جهانی مسلط است. پس اگر چنین است امام علی (علیه‎السلام) نیز باید همین کار را می‎‎کردند. اما برعکس در تاریخ، تعاملات اقتصادی امام با متمکنین یهود، چه قبل از حکومت و چه در دوران حکومتش، بیان شده است. اما متأسفانه فقه امام‎ علی (علیه‎السلام) هرگز ترسیم نشده است. پس ما انقلاب جهانی را به این معنایی که مارکسیست‎ها و وهابیون پذیرفته‎اند قبول نداریم، بلکه قائل به یک نوع انحلال جهانی هستیم که بر مبنای امر به معروف و نهی از منکر اتفاق می‎‎افتد. مانند آن‎چه در انقلاب ایران رخ داد. آن‎جا ارتش هیچ‎گاه به معنای واقعی در مقابل مردم نایستاد بلکه از درون پاشید. حکومت شاه از درون فرو پاشید. نه این‎که جنگ مسلحانه سازمانی و انقلابی شود. و همین مسأله موجب شد تا مجاهدین خلق و مارکسیست‎‎ها بعد از انقلاب بگویند چون انقلاب نشده، فرصت‎طلبان به میدان می‎‎آیند و انقلاب را سرنگون می‎‎کنند. در حالی‎که نمی‎‎فهمیدند که امام (رحمت‎الله علیه) نیز این‎‎ها را می‎‎شناسد و این مسائل را قبول دارد اما امام قائل به انقلاب نبود. امام (رحمت‎الله علیه) هیچ‎گاه ارتش و نیروی انتظامی را منحل نکرد و این، انحلال اجتماعی است. پس در فقه الظهور، مبنا انحلال جهانی است نه انقلاب جهانی. به همین دلیل برای ظهور به انحلال نیاز است

منبع: هفته نامه پنجره